على اكبر قرشى بنابى
16
تفسير احسن الحديث (فارسى)
خندان و شادان . ولى فرشتهاى به ملاقات من آمد كه بزرگتر از آن مخلوقى نديده بودم ، بدقيافه و خشمگين بود ، او هم مانند ديگران بر من دعا كرد ولى نخنديد گفتم يا جبرئيل اين كيست كه از او به هراس افتادم ؟ جبرئيل گفت : رواست كه از او بترسى ، ما همه از او ميترسيم ، اين « مالك » خازن و متصدى آتش است ، اصلا نخنديده است و از روزى كه خدا كار جهنم را به او وا گذاشته است پيوسته و هر روز غيظ و غضبش بر دشمنان خدا و اهل گناه زيادتر مىشود ، خدا به وسيله او از آنها انتقام خواهد گرفت ، اگر به كسى پيش از تو خنديده بود و يا به كسى بعد از تو مىخنديد ، حتما بخاطر تو مىخنديد ، من به او سلام كردم ، او به من جواب داد و مرا بشارت بهشت داد . به جبرئيل كه به حكم مُطاعٍ ثَمَّ أَمِينٍ مطاع ملائكه است ، گفتم : آيا امر نمىكنى كه آتش را به من نشان بدهد ؟ جبرئيل گفت : يا مالك آتش را به محمّد نشان بده ، پردهء آتش را برداشت و درى از آن را باز كرد ، شعلهاى از آن به آسمان بالا رفت و فوران كرد و بالا آمد تا گمان كردم مرا خواهد گرفت ، گفتم يا جبرئيل بگو : پردهاش را باز گرداند ، به فرمان جبرئيل ، مالك به شعلهء آتش گفت : برگرد . آن به محلّى كه از آن خارج شده بود برگشت . آن گاه رفتم ، مردى بزرگ و گندمگونى را ديدم گفتم : جبرئيل اين كيست ؟ گفت : اين پدرت آدم است ، ديدم كه فرزندان او را به او نشان مىدهند ( فرزندانش كه مرده بودند ) بعد از ديدن آنها مىگفت : روح پاكى ، بوى پاكى است آن گاه رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله سورهء مطففين را تا هفده آيه خواند : كَلَّا إِنَّ كِتابَ الْأَبْرارِ لَفِي عِلِّيِّينَ وَ ما أَدْراكَ ما عِلِّيُّونَ كِتابٌ مَرْقُومٌ يَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ تا آخر . . . فرمود به پدرم آدم سلام كردم ، او بر من سلام كرد ، براى او استغفار